امروزسوارتاکسى شدم کنارم يکى بودکه دستش مرغ وروغن اينابود...
خلاصه بدجورى جاروتنگ کرده بود.گفتم:سبدکالاست...؟
گفت:آره،گفتم:پس ربش کو! گفت:مگه ربم ميدن !؟ گفتم:آره بابامگه نگرفتى؟
بدبخت پياده شدرفت دنبال رب.خدايامنوببخش،خودت ديدى جاخيلى کم بود.
برچسب:
نویسنده: بهزادخيرى
تاريخ: پنجشنبه
8 اسفند
1392 ساعت: 2:57